تبليغاتX
اسرارمگوهای سیاه وسپید سلول های خاکستری

مطلب امروز كپي برداري از يه مطلب قديمي(حدود 2 سال پيش) از يكي از وبلاگ هاي قديميم هستش
داشتم آرشيو وبلاگ ها رو ميخوندم و به اين مطلب كه نوشته خودم هست و داستان عاشق شدن من هستش كه داشت كا رو به جاهاي باريك ميكشيد كه خوشبختانه ختم به خير هم شد .
از دوستاني كه اين مطلب براشون تكراريه معذرت ميخوام ولي مطمئنا يادآوري و دوباره خوندنش خالي از لطف نيست .
اين شما و اينم داستان عاشق شدن من


مگه من دل ندارم (داستان عاشقانه)

يه چند وقتي بود كه دلم حسابي پروانه اي شده بود و فكر كنم معنيش عاشقي بود و همش دنبال يكي بودم كه بشينم باهاش درد دل كنم براي همين چند روز پيشا بود كه سعيد اومده بود خونمون و تو اتاق نشسته بوديم منم كه بابت يه قضيه اي دپرس بودم همينجور تو فكر رفته بودم كه نا خودآگاه يه اهي از ته دل كشيدم و گفتم هي روزگار هييييييييي

سعيد گفت چته مثل عاشقها آه ميكشي شيطون نكنه خبريه ؟؟

گفتم بيخيال سعيد جان دست رو دلم نذار خونه .

سعيد خنديد و گفت نه مثل اينكه واقعا عاشق شدي هااا ؟؟

گفتم يعني تا اين حد حالم خرابه كه تو هم فهميدي؟؟

يه دفعه سعيد چشاش چهارتا شد از تعجب گفت بيخيال بابا ما رو سياه نكن ما خودمون زغال فروشيم .!!! برو بچه جان تو مال اين حرفها نيستي !!! برو به يكي اين چرت و پرت هارو بگو كه نشناست من كه ميشناسمت !!

منكه خجالت كشيده بودم سرم رو انداختم پايين گفتم بابا مثلا تو رفيقمي ، مگه من دل ندارم ؟ مگه من احساس ندارم ؟؟ يعني تو چه فكري در مورد من ميكني ؟؟ نگاه به اين ظاهر من نكن بابا منم تو اين سينه كوفتي دل دارم ديگه منم خب عاشق ميشم تازه كلي هم به اين معشوقم افتخار ميكنم چون ميدونم به خاطرش بايد كلي سختي بكشم !!!! در ثاني ناسلامتي تو رفيقمي تو بايد هوامو داشته باشي اينجوري ميزني تو ذوقم ؟؟

 

سعيد كه يك كم خجالت كشيده بود و تحت تاثير قرار گرفته بود اشك تو چشام جمع شده بود گفت آخه بابا به تو نمياد ولي خودمونيم ها دمت گرم خيلي قشنگ حرف زدي خيلي خوشم اومد حالا خودمونيم شيطون طرف كي هست ؟؟ ميشناسمش ؟؟؟ ريختش چطوره؟؟؟

 

يه آهي كشيدم گفتم آخه از چي اون من به تو بگم ؟؟؟ از خوشگليش بگم ؟؟؟ از قد و بالاي رعناش بگم ؟؟؟ از صداي قشنگ و دلنشينش بگم ؟؟؟ از اينكه خيلي كارش درسته بگم؟؟؟ آ ه ه ه ه ه ه ه ه آخه از چي بگم ؟؟؟ ولش كن باز يادش افتادم دلم گرفت .

سعيد جان باور كن خيلي ميترسم بهش نرسم !! سعيد اگه نشي چي ؟؟؟ واااي حتي نميتونم فكرش رو بكنم !!

 

سعيد : بابا مگه كيه اين ؟؟ حالا چه تحفه اي هستش اينقدر ازش تعريف ميكني ؟؟؟

هووووووووي درست حرف بزن ها .

سعيد : خب بابا بيخيال ، غيرتي نشو ،،، اصلا تا به حال باهاش حرف زدي؟؟

چي حرف زدم؟؟ دلت خوشه ها بگو اصلا تا به حال دستت بهش رسيده؟؟

سعيد : خيلي داري روت رو زياد ميكني ها ، ديگه هيچي نميگم پررو نشو ديگه !! چي چي دست بزني بهش !!!

 

خب بابا ببخشيد نه تا به حال باهاش حرف نزدم ولي صداي قشنگش رو شنيدم ، البته تو خيالاتم خيلي باهاش حرف زدم !!

 

ديگه بغض گلوم رو گرفته بود و اشكها دنبال راهي ميگشتن كه بيان پايين !!

سعيد : حالا چطور با هم آشنا شديد ؟؟؟

آشنا كه نشديم داداش من ؛ فقط يهه چند بار از جلو مغازهه رد شدم به بهانه ويترين نگاه كردن اون رو نگاه ميكردم !!

سعيد : به به آقا چشم چرون هم شدن ، چشمم روشن ، بذار به مامانت بگم

په كجاي كاري مامانم هم خبر داره .

سعيد : جدا!!!!!!!!!!!!!!!!

آره بابا

سعيد : خب چي گفت مامانت ؟؟؟

هيچي مامان بي انصاف ما تا فهميد اينقدر عاشق هستيم سريع خودش رو كشيد كنار ! گفت به من ربطي نداره برو به بابات بگو ببين خودش چي ميگه من دنبال شر نميگردم تازه مامان ما خيلي هم رك گفت من ازش خوشم نمياد ،، سعيد ميبيني بدبختي من رو ، مادر آدمم بچشو درك نميكنه ،، ولي بدبختي اينه من روم نميشه به بابام بگم خجالت ميكشم !!

ديگه واقعا اشكم در اومد بعد اين حرف

سعيد : خب من كه با بابات صميمي هستم خودم ميرم بهش ميگم

من كه خيلي خوشحال شده بودم گفتم جدي ميگي؟؟؟

سعيد گفت خب اره تو خوشحال بشي منم خوشحال ميشم ، در ثاني منم دست كمي از تو ندارم تو كارت راه افتاد بايد براي من آستين بالا بزني .

پريدم سعيد رو يه ماچش كردم و گفتم يعني سعيد تو اين كار رو بكن من از خجالتت در ميام . اصلا ميدم يه چند وقت پيش تو باشه .

سعيد در حالي كه يه هو انگار يه سطل آب روش خالي كرده باشم گفت :

استغفرالله ، بچه عاشقي ديوانت كرده ها ، اينقدر مزخرف نگو بفهم چي ميگي

گفتم بابا من و تو نداريم اصلا تيز كار تو رو هم راه ميندازم و به قول معروف برا تو هم آستين بالا ميزنم تو هم ايشالله اگه گرفتي هر وقت دلمون خواست با هم عوضش ميكنيم

سعيد كه خيلي ناراحت شده بود پاشد بره ،، گفتم سعيد كجا چرا ناراحت شدي ؟؟

سعيد : فقط خفه ديگه داري شورش رو در مياري اين چرت و پرت ها چيه ميگي ؟

گفتم خب شرمنده آخه ذوق زده شدم ؛ تو همين الان برو اوكي رو از بابام بگير ، اگه بابام قبول كرد تو سريع با ماشين بيا دنبالم من ميرم تيز ميگيرم ميارمش تا قال قضيه كنده بشه

 

سعيد در حالي كه ميخنديد گفت بابا تو هم مغزت عيب كرده ها چقدر عجله داري ؟؟ بذار بابات قبول كنه ديگه بعدش به بزرگتر ها مربوطه ، تازه اول بايد قرار خواستگاري بذاري ، بعد بله برون بعد عقد و عروسي .

من رو ميگي !!!!!!

سعيد : تازه مراقب باش مهريه رو زياد نبرن ها كمش خوبه . مهر آدم كه به مهريه نيست به اين هستش كه تو دلت باشه واقعا .

من رو ميگي !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سعيد جان چي ميگي داداش تو؟؟؟ بابا تو برو اوكي رو و صد البته پولش رو از بابا بگير آخه ميدوني بعد اينهمه وقت يه بار دل ما عاشق يه گوشي نوكياي n90 خوشگل ماماني شده !!

سعيد رو ميگي در حالي كه داره كمربندش رو باز ميكنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تو تا پول رو بگيري من تيز ميپرم از موبايل فروشي بغل مغازمون يكي ميگيرم البته طرف آشنا هم هست ميتونم چك هم بدم !!

سعيد جان چرا كمربندت رو دور دستت ميپيچي ؟؟ اي بابا چرا اينقدر قرمز شدي ؟؟ سعيد جان چرا ناراحتي داداش ؟؟ من يه بار ميخوام به آرزوم برسم ها ؟؟ حالا خيره سرمون يه بار عاشق شديم ؟؟

سعيد داداش ميگم بيخيال نميخواد تو چيزي به بابامون بگي

ميگم سعيد نيا جلو تو خيلي مثل اينه ناراحتي

نه سعيد يعني آره ها نه يعني من خب بابا چرا ناراحت شدي

نه مثل اينكه اوضاع خيطه من در برممممممممممممممممممممممممممم

فعلا

 



ح و 1:
اين مطلب روز آخر عجب طولاني شد ها ... گفتم شايد واقعا روز آخرم بود
ح و 2 :
يه نرم افزار توپ ميخواستم بذارم نشد ... هر كار كردم آپلود نشد ... دفعه بعد ميذارم


لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 13:4 توسط ::آقای ...::

طراح قالب


::بلاگفا.كام::